حلمای من tag:http://helma1393.mihanblog.com 2020-08-15T19:04:17+01:00 mihanblog.com ماه رمضانك١٣٩٤ 2015-06-24T14:08:09+01:00 2015-06-24T14:08:09+01:00 tag:http://helma1393.mihanblog.com/post/9 حلما من دختر که باشی 2015-06-16T06:16:18+01:00 2015-06-16T06:16:18+01:00 tag:http://helma1393.mihanblog.com/post/6 حلما من    دختر که باشینفس باباییلوس ِ باباییعزیز دردونه باباییحتی اگر بهت نگه .دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدیخلاصه دختریک کلام ....نـــفــــس بـــابــــاســــت ...  
 
 
 
دختر که باشی

نفس بابایی

لوس ِ بابایی

عزیز دردونه بابایی

حتی اگر بهت نگه .

دستت رو میذاره روی چشماشو میگه :

این تویی که به چشمای من سوی دیدن میدی

خلاصه دختر

یک کلام ....

نـــفــــس بـــابــــاســــت ...
 
تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول
]]>
تولد دخترم حلما 2014-12-29T06:29:42+01:00 2014-12-29T06:29:42+01:00 tag:http://helma1393.mihanblog.com/post/2 حلما من حلما امروز هشتم دیماه 1393 متولد شد و با تولد خود کوله باری از برکت و مهر و محبت را به ما ارزانی کرد. حلما
حلما امروز هشتم دیماه 1393 متولد شد و با تولد خود کوله باری از برکت و مهر و محبت را به ما ارزانی کرد. ]]>
خاطرات دوران بارداری 2014-05-05T07:30:00+01:00 2014-05-05T07:30:00+01:00 tag:http://helma1393.mihanblog.com/post/4 حلما من سلام مامانی امروز دیگه واقعا تصمیم گرفتم کار وبلاگتو شروع کنم ,دختر نازم امیدوارم منو به خاطر این تاخیر چند ماهه ببخشی راستشو بخوای از اون روزی که فهمیدم یه فرشته کوچولو تو دلم جا گرفته میخواستم وبلاگ نویسی رو شروع کنم ولی خب مامانی خیلی تنبله. قشنگترین اتفاق زندگیم اون روزی که فهمیدم دارم مامان میشم دل تو دلم نبود من وبابایی دو تایی رفتیم واسه آزمایش نمی دونم چی حسی بود که منو وادار می کرد منتظر  دکتر نباشم و خودم برم آزمایش بدم. مامانی ,بیچاره کادر آزمایشگاهو کلافه کرده بودم

سلام مامانی امروز دیگه واقعا تصمیم گرفتم کار وبلاگتو شروع کنم ,دختر نازم امیدوارم منو به خاطر این تاخیر چند ماهه ببخشی راستشو بخوای از اون روزی که فهمیدم یه فرشته کوچولو تو دلم جا گرفته میخواستم وبلاگ نویسی رو شروع کنم ولی خب مامانی خیلی تنبله. قشنگترین اتفاق زندگیم اون روزی که فهمیدم دارم مامان میشم دل تو دلم نبود من وبابایی دو تایی رفتیم واسه آزمایش نمی دونم چی حسی بود که منو وادار می کرد منتظر  دکتر نباشم و خودم برم آزمایش بدم. مامانی ,بیچاره کادر آزمایشگاهو کلافه کرده بودم فرداش هر یه ساعت زنگ میزدم که نتیچه چی شد بالاخره ساعت حدودای 12بود که جواب رو بهم دادن البته تلفنی خدای من باورم نمیشد وقتی فهمیدم تو اومدی تو دلم اشک شادی بود که از چشام سرازیر بود میدونی گلم وقتی به بابایی زنگ زدم خواستم اذیتش کنم گفتم جواب منفیه مامان جون اصلا باور نمیکرد می گفت من بابا شدم خودم میدونم منم طاقت نیاوردم وواقعیت رو بهش گفتم خیلی خوشحال شد اون روز قشنگ و به یاد موندی 15 اردیبهشت 1393بود ]]>